تبلیغات
چن سطر خط خطی...

چن سطر خط خطی...

در جهانی خالی از رویا كودكان یاداور پروانه و رنگین كمان هستند

خاطرات...

امشب انگار حرفام تمومی نداره...مث شبای مجردی و تنهایی و چندین دفتر که هی سیاه میشد با اتفاقات روزمره...یاد نیمه های شب نوشتن بخیر...
امشب درگیر خاطراتم...درگیر ادمهایی که خاطره شدن و خاطراتشون یه لبخند تلخ روی لبهام میزاره و یه مزه شور روی زبونم...

نمیدونم چرا دیگه سالهاست هیچ کس شبیه خودش نیست...نمیدونم چرا همه فامیل عوض شدن مث خونه کاهگلی ننجون که عوض شده با سیمان و
سنگ و سرامیک...نمیدونم چرا دیگه هیچ کس برای کسی وقت نداره...نمیدونم چرا دیگه هیچکدوم به هم لبخند نمیزنن...

دیشب که زن همسایه یه کاسه اش ترش اورد دم در یهو همه ی هیاهو و خنده های خونه ی ننجون جلوم ظاهر شد...سفره ی بلند وسط اتاق کاهگلی
و یه عالمه ادم....ادمهایی که شاد بودن و صدای خندشون تا صد تا کوچه اونطرف تر میرفت...ننجون آش هاش حرف نداشت...

به قول دریا: خوشبختی نه در بخت است نه در خوشی ...ان طعم اش مادربزرگ بود که دیرگاهی ست نچشیده ام...

دلم خیلی گرفته...ولی افسوس که هیچ چیز سرجاش نیست...و هیچ کس لبخند نمیزنه...دلم آدمهای ساده و مهربون میخاد...
دلم اون وقتایی رو میخاد که حتی تلفن نبود که به هم زنگ بزنیم...و با هزار غلط املایی نامه مینوشتم برای دوست...

دلم اون روزایی رو میخواد که کسی سرش توی گوشیش نبود...دلم خیلی چیزا میخواد که دیگه بدست اوردنی نیست...
کاش میفهمیدم که چرا ادمها عوض شدن...کاش میفهمیدم که چرا هانیه همه خاطرات و لبخندهامونو زیر پاهاش له میکنه و وقتی چشاش بهت میفته
رو برمیگردونه و جز نفرت چیزی توی وجودش نیست....کاش میفهمیدم چرا ادمهای اون خونه جز نفرت و سردی چیزی براشون نمونده

کاش میفهمیدم که چرا خاله چیزی از دوست داشتن های من نمیفهمه...کاش این ادمها دانه های دلشان پیدا بود...
گاهی دوست دارم نباشم...نبودن گاهی هزاران بار بهتر از بودنه...


[ جمعه 30 مهر 1395 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


سردرگمم مدتهاست...

سردرگمم...خیلی وقته...شاید نزدیک به یک و نیم سال ...دقیقا از اول ازدواج و شروع یه وضعیت جدید....
امشب یکی منو یاد اینجا انداخت و ارامش پس از نوشتن...حتی اگه هیچ کس نخونتشون...مهم فقط کیبورد و احساس منه که تخلیه میشه ...اینجا...

یک سال و اندی سردرگمی این روزها شده یه کوه مشکل که نمیدونم باهاشون چیکار کنم...
خیلی وقتها فک میکنم چه اشتباه بزرگی بوده این تاهل ...
بدرد من نمیخورد...من به تنهایی عادت داشتم...به فکر...به کتاب...به من...به جستجوی درون...

دو ساله دارم تلاش میکنم که زن باشم...اما نمیشه انگار...من نمیتونم یه زن باشم...
هر روز بیشتر حس شکست دارم ...شکست زندگی متاهلی و دغدغه های زنانه ای که من هیچوقت ندارمشون...
چون دوست ندارم که داشته باشم...

این روزها کابوس شده برام مادر بودن...شدیدا غریبم با این واژه...و پر از وحشت...حس نابودی میکنم...
کاش متاهل نبودم...کاش ...کاش...کاش...

این روزها همه چیز به هم ریخته...من بیشتر از قبل زن نیستم...بیشتر از قبل متنفرم از خونه و زن...
بیشتر از قبل متنفرم از جنسیت...از نقش...بیشتر از قبل متنفرم از این ازاده ی جدید و زندانی...
این روزا به هر چیزی فک میکنم جز زندگی متاهلی خودم...که بلاتکلیف مونده...و به همه ی ارزوهام دهن کجی میکنه

کاش میشد با یه پاک کن خیلی چیزا رو پاک کرد و دوباره کشید...یه جور دیگه...
این روزا بیشتر از قبل از همه ی ادما گوشه میگیرم...نمیدونم چرا انقدر تنها بودن لذت بخش شده...
خیلی زود پیر شدم انگار...شاید هم پیری نیست...25سالگی و پیری؟

این روزای خودمو دوس میداشتم اگه زن نبودم...


[ جمعه 30 مهر 1395 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


خدایا ظهور کن...لطفا...

سلام خدا...
خدای کودکی های من...
خدای ازاده ی ده ساله...
هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم....
شک کنم...
به همه چیز...به خودم ، به تو ، به همه ی اونچه که بین من و تو بوده...
شبانه روز بی خوابی و فکر و فکر و فکر...
سردردهای شدید شبانه و انفجار مغزم...
که نمیتونه تو رو توی خودش جا بده...
میفهمی خدا؟؟؟؟
کاش میشد  به حرمت همه ی رفاقت هایی که تا سه روز پیش شاید با هم داشتیم ظهور کنی و بیای بشینی روی مبل خونم...
بیای بشینی و من برات چای دم کنم... تو حرف بزنی...که چرا این همه درد؟؟؟؟
خدای قلبم...کاش میشد بیای و بشینی کنارم و حرف بزنی و من برات بگم از دردهای سرسام اوری که بخاطر تو دارم....
حرف زیاده چون دردهای من بی نهایته...درد بودن...درد چرا بودن....درد فکر....
حرف نمیزنم...
فقط یک جمله و تمام....
لطفا جز اون دسته ای قرارم بده که اگر بخواهی انها را به راه راست هدایت میکنی....
همین....


[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 04:14 ق.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


یه مشت دلتنگی ...

روزهای پر تلاطم و پر هیاهویی رو میگذرونم...گاهی نمی توان  به خدا حرف درد را با خود نگاه داشت و روز معاد زد...چن روزی بودم شمال...سرزمین مادری...
 نمیدونم خوب بود ...بد بود...نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت...نمیدونم...
فقط خواستم بگم چن روزی بودم شمال...

ولی دلم نمیخاد دیگه...دلم یه غربت پر از درد میخواد...با ادمهایی كه ازارم میدن...ادمهایی كه مثل شهرش خشك و سرد و بی روحن...
دلم دیگه خونه ی مادر رو نمیخاد...دلم دیگه خونه ننجون رو نمیخاد...

چن روزی شمال بودم...رفتم تو خونه ی پر از خاطره های ننجون...بوی ویكس...بوی كاهگل...بوی درختهای پرتقال...بوی بهار نارنج...بوی گل محمدی...
اره...اینارو تصور كردم فقط...فقط...از هیچكدوم خبری نبود دیگه...ساختمون سنگی و اهنی همه كاهگل های اتاق خاطراتم رو قورت داده بود...
درختها...شكوفه ها...حتی پرنده ها...نبودن...همشون مرده بودن...زیر دست و پای پیشرفت و تكنولوژی له شده بودن...

دردناك تر از همه...بوی نای خونه مامان و بابا بود...خونه ای كه وقتی واردش شدم بوی كهنگی رو احساس كردم...بوی تنهایی مامان و بابا...بوی پیر شدنشون...و چقدر درد كشیدم...و چقدر بغض هامو قورت دادم...دوست داشتم همیشه جوون میموند...خونمون...دیواراش...مامان...بابا...پر از بغضهای درداورم...بغضهایی كه هر روز قورتشون میدم...هر روز...خیلی وقته گریه نكردم...انگار روز به روز همه این دردها برام عادی میشه...عادی نه از منظر شدت دردها...بلكه  هر روز دردناكتر از دیروزه و اشك رو ناچیز میبینم در تسلی خاطرم...

خونمون شیك بود مث همیشه...همه چیز به ظاهر شیك و بروز بود...اما بوی نا...بوی كهنگی رو حس میكردم...شاید هیجكس اینو حس نكنه...شاید.

وقتی مبینا دستبند دستبافش رو به من هدیه داد...یدفه همه خاطرات برام زنده شد...دلم تنگ شد...برای مبینا كوچولو كه حالا از من قد بلند تره...
دلم تنگ شد برای فاطمه...بهترین دوست دوران مجردیم...دختر دایی دوست داشتنی و البته زیادی كنجكاو...
دلم حتی برای هانیه هم تنگ شد...دلم خواست بی خیال دعوا و كل كل خاندانیمون بشم و برم زنگ خونشونو بزنم و بگم سلام هانیه...چه خبر از سهراب...چه خبر از شعر از تنهایی از تحلیل های روزانت...سلام هانیه...چه خبر از محبت ...از عشق از دوستی هایی كه سهرابت ازش دم میزنه...نرفتم...اما...نرفتم...

فقط خاطرات با سرعت از جلوی چشام گذشت...و همش بوی كهنگی و درد و دلتنگی میداد...دلم به اندازه همه دنیا گرفت...به اندازه همه دنیا....
روزهای درهمیه...روزهای پر هیاهو...به فكر ایندم...اینده ای كه پر از تشویشه...پر از استرس...



[ چهارشنبه 11 آذر 1394 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ نظرات() ]


رانده شده...

این منم دختری تنها در میان یك مشت خشك مذهب بی دین!!!
دختری با موهای ژولیده بر پیشانی كه روزی قرار است بر دار عذاب خداوندگار اویخته شود از شعله های اتش .....

این منم....دختری با دغدغه ی لاك های رنگا رنگ و لباس های رنگی جیغ....رانده شده از جمع  بندگان مومن خداوندگار....

من یك ازاده م....یك ازاده ی تنها و متفاوت كه در میان یك مشت مومن خداترس رها شده م....
در میان یك مشت مومن خداترس مشت و لگد خورده ام...در میان یك مشت مومن خداترس درد دیده ام....

من یك ازاده م....رانده شده از میان جمعی با ایمان بی عاطفه...با چشمانی كه فقط نگاه میكنند...بی فكر....بی فكر ...بی فكر

من در میان جمعی هستم كه میگویند هر روز خدا را میبینند و برایش سفره ایمان پهن میكنند...من در میان جمعی لگد مال شده ام كه میگویند هر روز با دعا میخابند و  هر ساعت با وضو تطهیر میكنند....میگویند خدا را هر لحظه احساس میكنند با وضوهای مكرر با دعاهای سه گانه....با پوششهای تندو سیاه رنگ....

مگر میشود خدا را دید و هر روز طعنه زد به بندگانش؟ مگر میشود خدا را دید و با دختری تنها جنگید....مگر میشود خدا بر سر سفره هایشان بنشیند و یواشكی و ترسان لقمه بر دهان گذاشت كه مبادا ب غیر خودشان ببیند و بچشد....

مگر خدا ظالم است؟ خدا نامهربان است مگر؟ خدایی كه من باور دارم انقدر مهربان است كه به من یاد داده مهربانی كنم به همه....خدایی كه من باور دارم انقدر مهربان است كه به كسی اجازه نداده راجبه كسی قضاوت كنم كه بهشتی س یا اهل اتش.....خدای من انقدر با سخاوت است كه هر روز در دریای محبتش غرق میشوم....
من نماز نمیخانم...من از حجاب سیاه رنگ متنفرم.....اما من ازاده م دختری كه با همه قلبش خدا را دوست دارد....دختری كه هر لحظه خود را غرق وضو نمیكند اما محبتش را با دیگران قسمت میكند....دختری كه مثل مومنین خودپرست نیست....دختری كه بخاطر باورش به خدا دل یك بی دین را نمیشكند....

من نمیخاهم خدای مومنین خشك مذهب و بی عاطفه را....من متنفرم از ادمهای خودپرست با ایمان ....كه از قران فقط تلفظ صحیح كلماتش را میدانند...
و از رحمان و رحیم تنهای صفتش را به خدا باور دارند....من دین یك مشت زنان محجبه ی تند نگاه جنگ ستیز را نمیخاهم و برای این نخواستن ها میجنگم....

خدای من مهربان است....بنده های او هم مهربانند....من خدای یك مشت بهشتی خودپرست را نمیخاهم....نه....


[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


آدم است دیگر...

 



[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


چند قطره تاسف...

 

 



[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ چند قطره اشك() ]


سكوت كن دلم...

 

سكوت كن این دنیا اگر حرفی داشت خدایش انقدر ساكت نبود....سكوت كن دلم...

 



[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


.: تعداد کل صفحات 7 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه