تبلیغات
یادداشت های روزانه ی یک زن... - زلیخا برگرد....

یادداشت های روزانه ی یک زن...

کلمات بسیار مهم اند،کلمات میسازند و نابود میکنند.کلمات باقی می مانند...

زلیخا برگرد....

 زلیخا مغرور قصه اش بود.زلیخا به همنشینی نامش با یوسف مینازید.

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت:رونق این قصه همه از من است،این قصه بوی زلیخا میدهد.

کجاست زنی که چون من شایسته عشق  پیامبری باشد.تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

 قصه، دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است، زلیخا!بس است...

از قصه پایین بیا،که این قصه اگر زیباست، نه  بخاطر تو،که زیبایی همه از یوسف است.

 زلیخا گفت:من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای ست.عمری ست که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.

 قصه گفت: نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمیدانی،تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.

  تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی ،تو آمدی و قصه ،بوی خیانت گرفت،بوی خدعه و نیرنگ.

  از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی...

 زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت...

 خدا گفت:زلیخا برگرد قصه ی جهان قصه ی پر زلیخاست.و هر روز هزارها پیراهن پاره میشود از پشت.

 اما زلیخایی باید تا یوسف ،زندان بر او برگزیندو قصه را و یوسف را،زیبایی همه این بود

 زلیخا برگرد.............. .

(عرفان نظری)



[ چهارشنبه 5 مهر 1391 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی...() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه