تبلیغات
یادداشت های روزانه ی یک زن... - آورد...

یادداشت های روزانه ی یک زن...

کلمات بسیار مهم اند،کلمات میسازند و نابود میکنند.کلمات باقی می مانند...

آورد...

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای کودکان لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش هم

ای کاش میشد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب آمد پدر ،با سنگ در زد

یک عده هم مهمان برای مادر اورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بود پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود

جای عروسک او چرا انگشتر آورد!؟

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای کودکان دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد باز اما دختر آورد

باد با خود همه ی خاطره ها را اورد

حال این شاعر بی حوصله را جا اورد

و صدای تو که در خاطره ها میپیچد

بچه ها جمله بسازید همه با *آورد*

من نوشتم غم نان را غم نان را هر شب

جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

آه!امروز چه اندازه شباهت دارم

به همان بغض فرو خورده که بالا اورد

یک نفر جیغ زد و نیمه شب هشتم تیر

شعر را مثل خودم مرده به دنیا آورد

مرده به دنیا اورد.....

مریم آریان



[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ hatkhatiiii() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه