تبلیغات
یادداشت های روزانه ی یک زن... - شاهکار یک ذهن مغشوش!!!

یادداشت های روزانه ی یک زن...

کلمات بسیار مهم اند،کلمات میسازند و نابود میکنند.کلمات باقی می مانند...

شاهکار یک ذهن مغشوش!!!

خط خطی های امروزم خاکستری مایل به تلخیه! با تلخی 99درصد،به شدت مضره کافیین داخل خاکستریهام.دیشبه خوبی بود شاید هم صبحدم خوبی! وظیفه ی یک خفاش رو به خوبی ایفا کردم و موذن خوبی برای خروسهای همسایه بودم! تو گوش تک تکشون فریاد زدم و اواز خوندم...

بعد هم دو ساعته ناقابل با گلوی چرکین و بغض الودم  پنج پادشاه ستمگر رو خواب دیدم .دو شاه اخر توی راه رسیدن از اسب افتادن و مردن و به خوابم نرسیدن! حیف شد! خاطرات خوبی میشدن اگه زنده میموندن.الان فکر میکنم جایی نشستم با دست و پای بسته،گمونم زندانه! و یکی توی این زندان یه ساعته که داره ویز ویز میکنه، در حالیکه اصلا علاقه ای به صداش ندارم مجبورم گوش بدم   تا که خالی شه!


بنابراین تصمیم گرفتم من هم بی صدا ویزویز کنم ،ویزویزی خاکستری با 99 درصد کافیین تا که راحت تر ویزویزهای این موجود توی زندانو قورت بدم و یه ابجوشم روش!آبجوش واسه گلوی چرکی و بغض الود خیلی مفیده!چرکهاشو میکنه و میبره پایین،اینو مامان همیشه میگه.

فک کنم وقتی بکندشون میبره توی دلم!اره!چرکها و  بغض ها از گلو میرن تو دل و اونجاست که تجزیه میشن و میشکنن و تبدیل به اشک میشن.نمردم و کاشف یه پدیده ی زیستی انسانی شدم!!! اشک نتیجه ی شکستن  ملکول های چرکی و بغض الود در مکانی به
اسم دل است! به جایزه ی نوبل علمی سال 2014 امیدوارم...!


باید کشف صبحدمم رو مدیون قرص های خشک کننده ی کله سحر بدونم که بج جوری دارن مغزمو خشک میکنن و کاملا ب غلبه بر درد چرکهای گلوم بی تاثیر و ناتوونن،درد بیشتر ،احساس بیشتر،اکتشاف زیستی بیشتر!

راستی !چطوری یادم رفت این ویزویزای مهم رو جا بندازم: دیروز سرزمینمون جهنم شده بود،پرنده ها از گرما پرهاشونو کندن،ماهی ها از تشنگی مردن،جاده سرابشو قورت میداد و آدم نماها وقت سلام دادن با بخار دهنشون همو میسوزوندن! بدنها از فرط گرمای جهنم گریه میکردن!

کمی دیرتر ،کمی دورتر،کمی تاریک تر،همه جا به تاریکی مطلق فرو رفت، دو ساعتی ارزش کار ادیسون رو بادها زنده کردن و مردم برای شادی روحش دو ساعتی شمع روشن کردن و از ادیسون گفتن!در اخر هم با صلواتی روحشو فوت کردن و زندگی با طوفان شبانه جریانشو طی کرد!

کمی تاریکتر،مسکوت تر،نیمه شب تر،باد اواز سر داد،دیوار حیاط ریخت،اوج زیبایی صدای باد!!
دخترکی سرخوش آرزو کرد کاش خونشون کنده بشه و مثل آلیس توی آسمون به پرواز دربیاد و توی اسمون هفتم به دنیای زیباییها راه پیدا کنه و هیچوقت دلش برای ریشه ی خونشون تنگ نشه! پسرکی عاقل به ارزوی احمقانش خندید اما دخترک، با ایمان، چشمهاشو بسته بود و خدای آلیس رو در سرزمین ناکجاآباد صدا میزد تا که تغییر رویای کودکانش باشه،شاید دخترک بی نهایت خسته بود نه احمق...                        



[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ خط خطی() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه