تبلیغات
یادداشت های روزانه ی یک زن... - یه مشت دلتنگی ...

یادداشت های روزانه ی یک زن...

کلمات بسیار مهم اند،کلمات میسازند و نابود میکنند.کلمات باقی می مانند...

یه مشت دلتنگی ...

روزهای پر تلاطم و پر هیاهویی رو میگذرونم...گاهی نمی توان  به خدا حرف درد را با خود نگاه داشت و روز معاد زد...چن روزی بودم شمال...سرزمین مادری...
 نمیدونم خوب بود ...بد بود...نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت...نمیدونم...
فقط خواستم بگم چن روزی بودم شمال...

ولی دلم نمیخاد دیگه...دلم یه غربت پر از درد میخواد...با ادمهایی كه ازارم میدن...ادمهایی كه مثل شهرش خشك و سرد و بی روحن...
دلم دیگه خونه ی مادر رو نمیخاد...دلم دیگه خونه ننجون رو نمیخاد...

چن روزی شمال بودم...رفتم تو خونه ی پر از خاطره های ننجون...بوی ویكس...بوی كاهگل...بوی درختهای پرتقال...بوی بهار نارنج...بوی گل محمدی...
اره...اینارو تصور كردم فقط...فقط...از هیچكدوم خبری نبود دیگه...ساختمون سنگی و اهنی همه كاهگل های اتاق خاطراتم رو قورت داده بود...
درختها...شكوفه ها...حتی پرنده ها...نبودن...همشون مرده بودن...زیر دست و پای پیشرفت و تكنولوژی له شده بودن...

دردناك تر از همه...بوی نای خونه مامان و بابا بود...خونه ای كه وقتی واردش شدم بوی كهنگی رو احساس كردم...بوی تنهایی مامان و بابا...بوی پیر شدنشون...و چقدر درد كشیدم...و چقدر بغض هامو قورت دادم...دوست داشتم همیشه جوون میموند...خونمون...دیواراش...مامان...بابا...پر از بغضهای درداورم...بغضهایی كه هر روز قورتشون میدم...هر روز...خیلی وقته گریه نكردم...انگار روز به روز همه این دردها برام عادی میشه...عادی نه از منظر شدت دردها...بلكه  هر روز دردناكتر از دیروزه و اشك رو ناچیز میبینم در تسلی خاطرم...

خونمون شیك بود مث همیشه...همه چیز به ظاهر شیك و بروز بود...اما بوی نا...بوی كهنگی رو حس میكردم...شاید هیجكس اینو حس نكنه...شاید.

وقتی مبینا دستبند دستبافش رو به من هدیه داد...یدفه همه خاطرات برام زنده شد...دلم تنگ شد...برای مبینا كوچولو كه حالا از من قد بلند تره...
دلم تنگ شد برای فاطمه...بهترین دوست دوران مجردیم...دختر دایی دوست داشتنی و البته زیادی كنجكاو...
دلم حتی برای هانیه هم تنگ شد...دلم خواست بی خیال دعوا و كل كل خاندانیمون بشم و برم زنگ خونشونو بزنم و بگم سلام هانیه...چه خبر از سهراب...چه خبر از شعر از تنهایی از تحلیل های روزانت...سلام هانیه...چه خبر از محبت ...از عشق از دوستی هایی كه سهرابت ازش دم میزنه...نرفتم...اما...نرفتم...

فقط خاطرات با سرعت از جلوی چشام گذشت...و همش بوی كهنگی و درد و دلتنگی میداد...دلم به اندازه همه دنیا گرفت...به اندازه همه دنیا....
روزهای درهمیه...روزهای پر هیاهو...به فكر ایندم...اینده ای كه پر از تشویشه...پر از استرس...



[ چهارشنبه 11 آذر 1394 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ آزاده ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه